تبليغاتX
زندگی زیبای رهبری - خاطره اي شنيدني از مقام معظم رهبري
ميهماني مي‌رويم!

بسيجي ها در جبهه شاد بودند. من خودم در اهواز مردي را ديدم كه جوان هم نبود- به گمانم همان وقت از شهادتش، در نماز جمعه‌ تهران هم اين خاطره را گفتم- شب مي خواستند به عمليات بسيار خطرناكي بروند. آن وقتي بود كه عراقي ها از رود كارون عبور كرده بودند و به اين طرف آمده بودند و در زمين پهن شده بودند. خرمشهر داشت به كلي محاصره مي‌شد- سال 59؛ در عين خطر- شب لباس رزم، لباس نظامي - همين لباس بسيجي- را پوشيده بود و با رفقايش داشتند مي‌رفتند. او آذربايجاني بود، اما در تهران تاجر بود؛ داشت با تلفن با منزلش خداحافظي مي‌كرد. من نشسته بودم، نمي‌دانست كه من هم تركي بلدم. به زنش مي‌گفت «‌گد يروخ گناخلوقا» ؛(ميهماني مي رويم) او هم مي فهميد كه «گناخلوق، نجور گناخلو خدي»!(ميهماني، چجور ميهماني است!) هم اين آگاه بود، هم آن آگاه بود؛مي‌فهميدند چه كار مي كنند.

 در ديدار گروه كثيري از بسيجيان اردبيل 06/05/۱۳۷۹

+ نوشته شده توسط سرباز ولايت 2 در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:37 |