صحبتهای رهبر که تمام شد طبق معمول همه ریختند و آمدند که صحبتهای مهم بکنند. سلحشور هم که همان جا کنار رهبر نشسته بود، در حد توان عوامل را معرفی میکرد.
یکی از خانمها به زور خودش را جلو کشید و گفت: حاج آقا از اینکه از نزدیک دیدمتان خوشحالم. چند نفر همزمان داشتند از نابسامانی صداوسیما میگفتند و ضرغامی که صندلیاش کنار صندلی رهبر بود و حکمش را برای 5 سال آینده گرفته بود، روی صندلی کناری خودش را کمی کج کرده بود و به حرفها گوش میداد. وسط کار بعضیها روی صحبتشان را عوض میکردند سمت ضرغامی در حالی که در یک قدمی رهبر ایستاده بودند. محافظها تلاش میکردند جماعت هنرمند را کنترل کنند. خانمی جلو آمد و گفت: از اینکه برای ما وقت گذاشتید ممنونم ولی حاج آقا من یک آرزویی دارم؛ آرزوی مملکتی بدون فقر و اعتیاد. رهبر هم که به صورت زن نگاه نمیکرد، گفت: این آرزوی همهمان است. جعفر دهقان هم ایستاده بود جلوی رهبر و تکان نمیخورد. یک نفر از عقب صدا زد: «جعفر بیا کنار؛ بیار کنار ماسکه کردی!»
پسر جوانی گفت: حاج آقا اجازه! رهبر توجه کرد. جوان گفت: میشه چفیهتان را بگیرم؟ و رهبر چفیه را به جوان داد و او چفیه را روی صورتش گذاشت و خودش را از حلقه جماعت هنرمند بیرون کشید.
یکی دو نفر مصطفی زمانی را هل دادند جلو و گفتند آقا این هم یوزارسیف. رهبر لبخندی زدند و گفتند: شما آقاجان اولین تجربه تصویریتان با حضرت یوسف بود، خودتان را حفظ کنید و همیشه مثل حضرت یوسف بمانید. زمانی ساکت و آرام هم چشمی گفت و با فشار جمعیت عقب رانده شد.
یک نفر دیگر چند برگ کاغذ گرفته بود جلوی رهبر و میگفت: این طرح را چندجا بردم و توجه نکردهاند، شما ببینید اشکالش چیست؟ رهبر اشاره که کردند که آقای ضرغامی اینجا نشسته چرا میدهید به من؟! ضرغامی دستش را دراز کرده بود، طرح را بگیرد ولی صاحب طرح تردید داشت بدهد یا ندهد. جعفر دهقان قرآن کوچکی را به رهبر داد تا امضا کند. قرآن را یکی از محافظها گرفت و گفت: برایت میآورم. صدای الله اکبر اذان که بلند شد، رهبر هم از روی صندلی بلند شد. جهانبخش سلطانی خودش را جلو کشید و گفت: حاجآقا من با لهجه اصفهانی نماز میخونم اشکال دارد یا نه؟ رهبر و بقیه که ایستاده بودند، خندیدند و رفتند برای نماز.
بعد از نماز سلحشور داشت راجع به اهمیت حضرت موسی و داستانش با رهبر صحبت میکرد. جوانی جلو آمد، رهبر به او توجه کرد. جوان گفت: من دانشجوی ممتاز دانشگاه علامه طباطبایی بودم ولی حقم را خوردند. رهبر گفت: شما همین را بنویس که فعلا ماجرا از دلت دربیاید بریزد روی کاغذ تا ما بخوانیم و ببینیم چه کاری میشود کرد.
یک نفر دیگر هم که نقش همسلولی یوزارسیف را در سریال بازی میکرد سلام یک مشهدی را به رهبر رساند. رهبر پرسید شما خودتان هم مشهدی هستید؟ مرد تایید کرد. رهبر جواب سلام آن بنده خدا را داد و به مرد مشهدی گفت شما فلانی را هم میشناسید؟ مرد از اینکه رهبر آن فرد را میشناسد تعجب کرد. از او خداحافظی کرد و به سلحشور گفت: برویم ببینیم شما چه میگویید. سلحشور با آب و تاب داستان حضرت موسی را برای مردی تعریف میکرد که مرجع تقلید است و موهای سرش و رویش را در راه دین سفید کرده و به اندازه همه حاضران رمان خوانده و... رهبر از سالن خارج شد و جعفر دهقان دنبال کسی میگشت که قرآنش را پس بگیرد.
ادامه مطلب











