تبليغاتX
زندگی زیبای رهبری

چفيه يادگاري

هنگامي كه «سيد احمد صابونچي» امام جمعه حسينيه اهل بيت(ع) اكراين، خدمت مقام معظم رهبري رسيد، به نشانه تبرك از ايشان درخواست كرد تا چفيه‌شان را به يادگار داشته باشد كه مقام معظم رهبري نيز چفيه خود را به ايشان هديه كردند.

امام جمعه حسينيه اهل بيت(ع) اكراين پس از گرفتن هديه به خبرنگار ما گفت: در علم ثابت شده كه اجسام متأثر از افراد هستند و اينها خرافات نيست؛ چرا كه ما حتي در قرآن داريم كه پيراهن حضرت يوسف(ع) شفابخش چشمان حضرت يعقوب(ع) شد.

به نقل از خبرگزاري فارس

+ نوشته شده توسط سرباز ولايت 2 در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 2:41 |

 من با خانواده های شهدا زیاد نشست و برخاست کرده ام و می کنم و از شرایط روحی آنان آگاهم. گاهی فقدان یک عزیز مصیبتی است که اگر مرگ او شهادت نبود تا ابد قابل تسلی نبود. اما خدای متعال در شهادت سری قرار داده که هم زخم است و هم مرهم و یک حالت تسلی و روشنایی به بازماندگان می دهد. چند روز پیش توفیق زیارت مقبره این شهید را پیدا کردیم. پنج شنبه گذشته رفتیم آنجا و قبر مطهر ایشان و آن همرزم و همراهشان –شهید یزدان پرست- را زیارت کردیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سرباز ولايت 2 در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 2:53 |

وقتي رهبر معظم انقلاب او را ديدند گفتند: شما بايد آقاي گلشن باشيد. من شما را از سال هاست كه مي‌شناسم و شعرهاي خوب شما را مي‌خوانم و آنها را براي خودم مي‌نويسم. من شما را با آن قصيده معروف در وصف غار حرايتان مي‌شناسم و شروع كردند به خواندن چند بيت اول آن قصيده يك شبي غار حرا پرنور گشت/رازگاه رشك كوه طور شد. بعد رهبر معظم انقلاب رو كردند به مرحوم گلشن و فرمودند: مردم به ما گله مي‌كنند كه چرا مسئولان فرهنگي ما بومي نيستند. من هم از شما اين گله را دارم كه با اين همه توانايي چرا در تهران ساكن هستيد. مرحوم گلشن هم امر آقا را اطاعت كرد و بعد از آن به كردستان برگشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سرباز ولایت در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 18:53 |
ميهماني مي‌رويم!

بسيجي ها در جبهه شاد بودند. من خودم در اهواز مردي را ديدم كه جوان هم نبود- به گمانم همان وقت از شهادتش، در نماز جمعه‌ تهران هم اين خاطره را گفتم- شب مي خواستند به عمليات بسيار خطرناكي بروند. آن وقتي بود كه عراقي ها از رود كارون عبور كرده بودند و به اين طرف آمده بودند و در زمين پهن شده بودند. خرمشهر داشت به كلي محاصره مي‌شد- سال 59؛ در عين خطر- شب لباس رزم، لباس نظامي - همين لباس بسيجي- را پوشيده بود و با رفقايش داشتند مي‌رفتند. او آذربايجاني بود، اما در تهران تاجر بود؛ داشت با تلفن با منزلش خداحافظي مي‌كرد. من نشسته بودم، نمي‌دانست كه من هم تركي بلدم. به زنش مي‌گفت «‌گد يروخ گناخلوقا» ؛(ميهماني مي رويم) او هم مي فهميد كه «گناخلوق، نجور گناخلو خدي»!(ميهماني، چجور ميهماني است!) هم اين آگاه بود، هم آن آگاه بود؛مي‌فهميدند چه كار مي كنند.

 در ديدار گروه كثيري از بسيجيان اردبيل 06/05/۱۳۷۹

+ نوشته شده توسط سرباز ولايت 2 در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:37 |

يار خراسانی

رهبري

 من عاشـق  آن رهبــر  نورا نــی خـویشم                       آن دلبــر وارستــۀ  عـرفـانـی خــویشم  

عمـری است غمیـنم  ز  پریشانـی آن  یار                       هـر چنـد که  محزون ز پریشانی خویشم 

در دام  بـلایت  شـده ام  سخـت  گرفتـار                        امـواج  بـلای  دل  طوفــانــی  خـویشم 

چون نقـش نگـارین تو بر دیـده در افتــد                           گمگشتــۀ  این دیـدۀ  بـارانــی خـویشم

زان لحظه که مجنون شدم از زلف سیاهت                     در کوهم و در دشـت  و بیـابـانی خـویشم

از شـوق وصال تو چه ویرانـه شد  این دل                       چندی است که شاد ازدل ویـرانی خویشم

 یک لحظه پشیمان نشدم از غم آن دوست                   عمری است که مشغول نگهبـانی خـویشم


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سرباز ولايت 2 در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:34 |

رهبر معظم انقلاب به من فرمودند:«من در زمان جنگ،همیشه با لباس نظامي در جبهه ها حاضر مي شدم، اما ترديد داشتم كه آيا مصلحت در همين است كه من لباس پيغمبر(ص) را كنار بگذارم و اين لباس تنگ نظامي را بپوشم يا با همان لباس روحاني به جبهه بيايم؟»
ايشان هنگام مراجعت به تهران، لباس روحانيت را روي همان اونيفرم نظامي مي پوشيدند و پس از تقديم گزارش به حضرت امام(ره)، به نمازجمعه مي آمدند و نماز وحدت آفرين جمعه را مي خواندند.
ايشان در ادامه فرمودند: «روزي كه براي دادن گزارش از جبهه، به جماران رفتم، امام(ره) پشت پنجره ايستاده بودند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سرباز ولايت 2 در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:39 |
بعد خانم ما از ايشان پرسيده بودند که اصلا شما خودتان را معرفی کنيد. و ايشان هم گفته بودند: من خانم مقام معظم رهبری هستم. خانم ما از هول و هراس دوباره سلام عليک کرده بود و گفته بود:« ما تا حالا به همه پاسخ رد داده ايم. اما شما صبر کنيد با آقای دکتر صحبت کنم، بعد شما را خبر می کنم». آن زمان خانم من مدير دبيرستان هدايت بود.

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سرباز ولایت در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:27 |

ديديم كه مي شناسيمش و آن "عهد " تازه شد. شمع ميمرد و پروانه مي سوزد تا آن عهد جاودانه شود، عهدي كه آتش او با بال هاي ما بسته است .ديديم كه مي شناسيمش و دوستش داريم ،آن همه كه آفتابگردان آفتاب را ، آن همه كه دريا ماه را... و او نيز ما را دوست ميدارد ، آن همه كه معنا لفظ را.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سرباز ولایت در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 18:8 |